ديشب كه همين چند ساعت پيش باشه فهميدم خواهرام خونه مامانم هستند منم رفتم كه با هم همه رو ببينم . پدرم چاي نبات برام اورد و مادرم هم يك موز بهم داد ، از وقتي برگشتم حس بدي دارم كه ميدونم چند روز ديگه خوب ميشم اما درس عبرت شد ديگه وقتي اين خواهرم اونجاست نرم يا اگرم ميرم عاقلانه عمل كنم ، اوليش كه بابام خوشحال بود و در باره زايمان خواهرم كه فرداي حرف مسزد اما من چون خواهرم درخواست كرده بود بافتني يادش بدم و بابا هم دوس نداره سرمون تو لاك هم باشه و بافتني كنيم رفتيم تو اتاق و وقتي بيرون اومدم بابام رفته بود خوابيده بود از دست خودم ناراحتم فكر ميكنم اينطوري بابام رو تحويل نگرفتم از طرف ديگه مامانم باهام حرف ميزد كه خواهرم هم با من حرف زد و چيزي رو تو اينستا داشت نشونم ميداد كه من مجبور شدم به حرف خواهرم گوش بدم و ديگه مامانم منتظر موند حرف خواهرم تموم بشه كه چون طول كشيد ديگه يادش رفت و ادامه ش منتفي شد ناراحتم مامانم داش با من حرف ميزد و من بايد خوب گوش ميكردم از دست خودم ناراحتم .
بعدم موردي پيش اومد كه خواهر ديگه م بود و با حرفايي كه همين خواهرم زد فهميدم زياد از شوهرش خوشش نمياد
كه البته من ديد خوبي به اين اخرين دامادمون دارم
خلاصه ش اينكه سعي كنم و قتي اين يكي خواهرم هست نرم واقعن از دست خودم ناراحتم پدر و مادرم برام خيلي مهمن و عزيز ، بايد بيشتر بهشون بها ميدادم امشب ،
خدايا به همه پدرا و مادرا عمري طولاني و باعزت بده و سايه شون رو رو سر بچه هاشون هميشگي نگه دار
برچسب: عشقم پدر و مادرم,
نویسنده: حسین اکبری
تاريخ: دوشنبه
24 آبان
1395 ساعت: 15:50