خرید بک لینک
چند روزي حال خوبي نداشتم ، دچار حملات پانيك شدم اما گذشت و خدا رو شكر الان خوبم .
روزهاي تعطيل ، شب ها و فصل سرد رو دوست ندارم و تحربيات بد گذشته اين رو برام به يادگار گذاشته .
امروز جمعه نزديكاي ظهر تنها خونه مامانم رفتم بابا هم بود و برادرم و يكي از خواهرهام و شوهرش . كمي نشستم و چاي خوردم و خونه بر گشتم . باباي بچه ها بي اينكه بگه صبح رفت مراسم خاك سپاري يكي از فاميلهاشون تو يكي از شهرهاي اطراف و الان برگشته .
يك پلور قرمز راه انداختم و مي بافم بلكه ذهنم رو مشغول كنه و اينقدر تو گذشته واكاوي نكنه .
به نظر مياد باز سطح اضطرابم بالا رفته چند شب پيش خواب مي ديدم رفتم استراليا و يادم نميومد گربه هام غذا دارن يا نه ، مي خواستم برگردم و چه حالي داشتم .
باز ديشب خواب مي ديدم يك دوست خارجي قديمي كه دوسش داشتم و با بيرحمي رفت ازدواج كرد اومده بود و مي خواست بره و من به ميزان زيادي دلتنگ و اشفته بودم .
مي گفتم بعد برگشتن از خونه مامانم سوپ بار كردم و رفتم ليموترش و گوجه فرنگي خريدم و توش ريختم , خوب شده بود و دختر و پسرم خوششون اومد رفتم غذاي پيشيا رو دادم و ظرفاي ابشون رو شستم و پر كردم تا خيالم راحت بشه ، تهويه شون هم روشن كردم تا هواي تازه بياد تو خونه شون . البته مداوم نيست چون خرمالو عادتشه بپره رو كليد و خاموشش كنه .

برچسب: نویسنده: حسین اکبری تاريخ: جمعه 6 مرداد 1396 ساعت: 21:45

صفحه بندی