ديشب بشدت بد خوابيدم هر دفعه بيدار شدم سرم درد مي كرد ، از جايي كه تو نشيمن و تلويزيون بغل ميخوابم ، صبح تاريك با اصوات بچه ها بيدار شدم دختري كله سحر گشنه ش شده بود و تخم مرغ سرخ ميكرد با پسري بخورن منم بالش و پتوم رو برداشتم رفتم تو اتاق دختر درازكش شدم .
ساعت حدوداي نه صبح پا شدم و چاي زنجبيل و نبات نوشيدم و ديگه صبرم تموم شد و دو تا مفتاميك دويست و پنجاه و يه الپرازولام نيم بلعوندم و افاقه كرد و بهتر شدم . قرار بود امروز بچه خواهرم رو بيارم كه موكول كردم به عصر بخاطر سردرد .
ناهار هم سوپ پزوندم محشر بود باباي بچه ها هم نميدونم كجا بود اما ناهار خورده اومد چه ديوار چه اين بشر .
يخورده هم تا سوپ جا بيفته رفتم با ماشين دور دور و چند جا براي گربه ها غذا گذاشتم ، دما هم افت كرده و گويا امشب به صفر مي رسه ،
غروبم رفتم خواهرزاده عزيزم رو اوردم و ديگه مهمون كوچولوي ما دو سه ساعتي بود و بعدش من و پسر رفتيم خونه مامانم و دختر و باباش و خواهرزاده م هم رفتن بيرون شام بخورن ، بعدشم مهمون نازنين رو بردنش پيش مامانش ،
منم با پسر برگشتيم خونه و باد سردي هم مي وزيد و من مانتو بافت پوشيدم
غذاي گربه هام رو دادم و ظرفاشون رو اب كردم و اينجا ولو شدم تا ساعت يازده سريال ماه پيكر روببينم .
لابلاي كارام بافتنيم هم مي بافم ، احتمالن طبق براوردم دو سه هفته زمان مي بره تا كامل بشه چون به خودم فشار نميارم براي اتمامش و تو اوقات فراغتم مي بافم .
تصميم دارم به اعصابم مسلط باشم و نزارم بهم بد بگذره .
كامنت هاتون رو دوست دارم و برام دلگر ميه ، با گوشي تاييد مي كنم همين كه با لپي بيام مي تونم براتون جواب بنويسم ديگه خودتون به خوبي خودتون ببخشيد .
[ یکشنبه سی ام آبان ۱۳۹۵ ] [ 22:12 ] [ اناهیتا ]
[ ]
برچسب:
نویسنده: حسین اکبری