ادينه گونه - تاریخ: 1396/5/6 ساعت: 21:45
چند روزي حال خوبي نداشتم ، دچار حملات پانيك شدم اما گذشت و خدا رو شكر الان خوبم .روزهاي تعطيل ، شب ها و فصل سرد رو دوست ندارم و تحربيات بد گذشته اين رو برام به يادگار گذاشته .امروز جمعه نزديكاي ظهر تنها خونه مامانم رفتم بابا هم بود و برادرم و يكي از خواهرهام و شوهرش . كمي نشستم و چاي خوردم و خونه بر
احساس گونه - تاریخ: 1396/5/6 ساعت: 21:45
ديشب رو با خوابهاي پراكنده سر كردم ، انتظار و دير گذشتن زمان تو خوابم واقعي بود ، خواب دوستي رو ديدم كه زماني عاشقش بودم و ديگه نخواست با من صخبت كنه و من پس از دوره سوگواري براي عشق به رندگي برگشتم و ادامه دادم ، اين بار تو خوابم گويا به من توجه داشت و البته افراد ديگه اي هم تو روياها ي ديشب من بود
مهمون عزيز - تاریخ: 1396/5/6 ساعت: 21:45
ديشب بشدت بد خوابيدم هر دفعه بيدار شدم سرم درد مي كرد ، از جايي كه تو نشيمن و تلويزيون بغل ميخوابم ، صبح تاريك با اصوات بچه ها بيدار شدم دختري كله سحر گشنه ش شده بود و تخم مرغ سرخ ميكرد با پسري بخورن منم بالش و پتوم رو برداشتم رفتم تو اتاق دختر درازكش شدم .ساعت حدوداي نه صبح پا شدم و چاي زنجبيل و نب
عضو جديد خونواده - تاریخ: 1396/5/6 ساعت: 21:45
از جايي كه ادم سحر خيزي نيستم با اينكه دقيق خاطرم نيست اما چيزي كه قطعيه اينه كه دير بيدار شدم .صبح غذاي گربه ها وو دادم يك غذايي هست كه خانم دكتر بهم داده و تاييدش كرده با طعم انار هست يا خواص انار رو داره ازون بهشون دادم البته گربه هاي من خوش خوراكن ماشاالله و همه نوع غذا اعم از تجاري و خونگي مي خ
سلام - تاریخ: 1396/5/6 ساعت: 21:45
تو فکرم کانال تلگرام بزنم بعدن ادرسشو میزارم .
در عجبم از زندگي - تاریخ: 1395/8/24 ساعت: 15:50
خواهرم معتقده هر ادمي بايد حداقل يك كتاب بنويسه و تفكرات و بينش و برداشت خودش رو ثبت كنه ، البته من مي خوام ايده ش رو كامل تر كنم به اين شكل كه از اونجا كه نميدونيم اينده چه اتفاقاتي خواهد افتاد بايد هرساله چكيده اي بنويسيم و سالهاي بعد كاملترش كنيم.در عجبم كه روزهاي سخت گذشت و من به زندگي عادي برگش...
حس غريب اشنا - تاریخ: 1395/8/24 ساعت: 15:50
مشغول رتق و فتق امور خونه بودم كه ناغافل رفتم تو اين مود البته براي اولين بار در طول عمرم كه به چه حقي افراد و نزديك ودور زندگي من به من اسيب رسوندن و ناراحتم كردن تو ليست افراد و كارهايي كه تو ذهنم اومد افراد زيادي اومدند قسمت جالب و در عين حال تاسف اورش اين بود كه حتي به مخيله م هم در زمان خودش خط...
مردي از جنس خداوند - تاریخ: 1395/8/24 ساعت: 15:50
پسر دومي عزيز دلم امروز تولدشه و صبح با دايي و پسر دايي ديگه ش رفته بودند يكي از شهرستان هاي نزديك كه اثار تاريخي زيادي داره . دلم راضي نبود بره اما رفت و بهش خوش گذشته بود خدا رو شكر ، منم در تنهايي مراقبه كردم و خوب بود ، تنهايي خلسه بر انگيزي بود تو باغ قدم زدم هوا مثل بهشت بود . با دوستم ديروز ح...
عشقم پدرم مادرم ! - تاریخ: 1395/8/24 ساعت: 15:50
ديشب كه همين چند ساعت پيش باشه فهميدم خواهرام خونه مامانم هستند منم رفتم كه با هم همه رو ببينم . پدرم چاي نبات برام اورد و مادرم هم يك موز بهم داد ، از وقتي برگشتم حس بدي دارم كه ميدونم چند روز ديگه خوب ميشم اما درس عبرت شد ديگه وقتي اين خواهرم اونجاست نرم يا اگرم ميرم عاقلانه عمل كنم ، اوليش كه باب...
هبوط يك فرشته - تاریخ: 1395/8/24 ساعت: 15:50
زندگي در جريان است ، امروز به مقدار متنابهي رانندگي كردم . ظهر كه گشتم و في البداعه رفتم كاموا فروشي و چهار كلاف قرمز خوشرنگ و نرم خريدم . بعد اونم مقادير فراووني غذا خريدم براي گربه ها . عصر نوبت روانپزشك داشتم كه رفتم و نيم ساعتي دير رفتم و گفت نوبت دهيمون تموم شده و نوبت داد واسه هفته ديگههم اينك...
درخواست دعا - تاریخ: 1395/8/12 ساعت: 15:29
از وقتي پسر رفته يك اب خوش از گلوم پايين نرفته , چند روز كه اندوهگين بودم و توخونه بند نميشدم بعدش تا اومدم به نبودش عادت كنم و به زندگيم بپردازم مشكل پشت مشكلهمين چند روز پيش درگير بيماري و مرگ عزيزي بودم تا خواست كمي حالم بهتر بشه در گيربيماري و ديدن رنج و درد عزيز ديگه اي شدمبراي شفاي عاجل اين عز...
بي تو تنهام - تاریخ: 1395/8/7 ساعت: 20:54
تو فاز اندوهم حالم كه بهتر بشه مي نويسم ان شاالله . براي ارامشم دعا كنيد لطفن .
مادر بي تو تنها و غريبم - تاریخ: 1395/8/5 ساعت: 2:23
يك چاي داغ ريختم و كنارم گذاشتم ، پسر دومي و دخترم خونه هستند پدرشونم هست و اونطرف خونه نشسته .پسر اولم سر خونه و زندگيش برگشت و به سلامتي رسيد و منم تا حدودي دارم به نبودنش دوباره عادت ميكنم .همونقدر كه بي خبر اومدنش چسبيد رفتنش برام سنگين بود و خودم به چشم ديدم كه ارام جانم مي رود .پسر مهربون عزيز...
يك روز از زندگي - تاریخ: 1395/7/22 ساعت: 20:44
امروز سعي دارم با وجود همه ي دغدغه ها و مشكلات روز خوبي داشته باشم و به خودم و زندگيم و عزيزانم برسم ان شاالله.از الان شروع مي كنم كه مي خوام سفره ي صبحانه رو بندازم.نان سنگگ تازه ي داغ و پنير ليقوان و سبزي خوردن و خيار و گردو . ظرفشويي هم روشن كردم برام ظرف بشوره و بعد از اينكه كارش تموم بشه درش كه...
سورپرایز - تاریخ: 1395/7/19 ساعت: 0:54
سه شنبه شب هنوز مشغول دیدن سریال های محبوبم بودم موقع نمایش اگهی پا شدم تا سبزی خوردن خیس کرده بودم از اب در بیارم که زنگ زدن دختر گفت باز بابا بی خبر اومد . یک دفعه صدای پسر بزرگم رو شنیدم و همینطور که پای سینک ظرفشویی بودم دیدمش . پسر سورپرایزکرده بود و نگفته بود میاد و خیلی این دیدن غیر منتظره ش ...
صحنه - داخلی - تاریخ: 1395/7/19 ساعت: 0:54
با پسر اولیم مشغول تماشای بفرمایید شام هستیم . باباشون هم اونطرف خونه نشسته . دخترم تو اتاقشه و پسر مامانی هم خونه مامانم هست - پسری مشغول خوردن پسته تازه هست منم به شوخی بهش میگم پسته ندیده بازی - اونجا گویا نبوده و نخورده سری قبل هم که اومده بودم مدام دلستر تو دستش بود از جایی که اونجا ما الشعیرها...
ارامش - تاریخ: 1395/7/19 ساعت: 0:53
بعد از سالیات متمادی کشمکش با زندگی امروز به چنان ارامش درونی رسیده ام و چنان پروروندش که مسایل و مشکلات بیرونی روی اون اثری ندارند . به این باور خودم از اعماق قلبم رسیده ام که خوشبختی و ارامش درونی هست و به افراد و یا رویدادهای بیرونی اثری ندارند . البته مسایل بیرونی می تونن تا حدودی ذهن من رو تحت ...
ناله - تاریخ: 1395/7/14 ساعت: 17:39
امروز هم بسیار خوب گذشت . زندگی کردیم و هنوز هم زنده ایم - امروز چهار بار به این پیشی های عزیز دل غذا دادم . به تازگی عادتشون دادم که اخر شب برم بهشون غذا بدم و ظرف ابشون رو بشورم و پر کنم - بعدشم تهویه شون رو خاموش کنم که ساکت بشه اونجا و چراغهاشونم خاموش کنم که راحت بخوابند . البته قبلش حتما خونه ...
روزمره - تاریخ: 1395/7/14 ساعت: 17:39
امروز هم با سرگشتگی روحی و اشفتگی ذهنی گذراندم - کل روز را در خانه بودم و فقط اسمان را از طریق رفتن به حیاط مشاهده کردم - هوا به غایت خنک شده هست و درختهای دوست داشتنی نیازی چندانی به اب ندارند . یک خورد ه شلوغ و پر شده اند اما دلم نمیاد هنوز که سبزند پیراییشون کنم باشه انشالله قبل بهار . بهار اینجا...
تحول - تاریخ: 1395/7/13 ساعت: 11:55
تا حدود زیادی متحول شده بودم اومدم چند خطی رو مطالعه کردم و به عرفات جدیدی تو زندگی رسیدم . باید زود یادداشت کنم و گرنه فراموشم میشه و بر میگردم به پیش فرض های ذهنم . شاید شما رو هم تو افکارم سهیم کردم پس فعلن

برچسب‌های مرتبط

در عجبم از این مردم پست | در عجبم از مردمی که | در عجبم از این کوچک نحیف | عشقم پدر و مادرم | هبوط یک فرشته | رمان هبوط یک فرشته | درخواست دعا مسیحی | درخواست دعا | درخواست دعا برای شفای مریض | درخواست دعا از دیگران