خرید بک لینک
سه شنبه شب هنوز مشغول دیدن سریال های محبوبم بودم موقع نمایش اگهی پا شدم تا سبزی خوردن خیس کرده بودم از اب در بیارم که زنگ زدن دختر گفت باز بابا بی خبر اومد . یک دفعه صدای پسر بزرگم رو شنیدم و همینطور که پای سینک ظرفشویی بودم دیدمش .

پسر سورپرایزکرده بود و نگفته بود میاد و خیلی این دیدن غیر منتظره ش چسبید . گفته بودم بابای بچه ها تهران هست با پسر هماهنگ کرده بودن بره بیارتش و کاراش هم تو وزارت علوم انجام بدن و بر طبق خواسته خودش به من چیزی نگن .

سری قبل بعد سه سال اومده بود . اخرین باری که اینجا بود زمستون گذشته بوده و خلاصه خیلی خیلی خوشحال شدم -

سوغاتی های همه رو داد برای منم چیزای خوشگل خوشگل لورده بود و شام هم تو راه خورده بودند چای گذاشتم با گز خورد - این دیدار غیر منتظره چسبید همون شب بغض کرده بودم که قراره این دو سه هفته زود بگذره و دوباره بره نصف دنیا دورتر - شایدم از اینکه میدیدم کسی برام اینقدر ارزش قایله که پا شده اومده و سورپرایزم کرده هیجان زده بودم . بشدت کمبود محبت دارم کسی یک دست نوازش به سرم بکشه احساساتی میشم

دیر وقت خونه گربه ها رو شستم اساسی - از جایی که خرمالو جونم قد بلنده و دستگیره ها رو باز میکنه در رو از داخل قفل کردم و گیر افتادن اونجا همان . دیگه پسر دومی رو صدا زدم کلید رو از کنار تهویه بهش دادم در رو از بیرون باز کرد و خیر گذشت .

بعد یک سری مراسم دست و پا اب کشیدن داشتم تو حیاط بعدش هم دراز کشیدم سریال هام رو ببینم از جایی که پسر اومد و ندیده بودم دیگه خوابم برد و بیدار شدم دیدم تمام شده .

دیروز صبح هم سنگگ تازه و پنیر لیقوان و گردو سبزی برای صبحانه دادم پسر که دوست داره این پسر بر عکس اون یکی پسر خوش خوراک هست و ادم تشویق میشه اشپزی کنه . یرای ناهار خواستم قورمه سبزی درست کنم پسر دومی اجازه نداد و به پیشنهاد من که برای اون چیز دیگه ای میپزم هم نه گفت

گفت یکبار که من خونه نیستم درست کن و برای برادرش ایثار نکرد ( اونی که تو خونه از خواسته اش میگذره گویا فقط منم ) گویا بوی قورمه سبزی رو هم دوست ند اره - قیمه درست کردم که محبوب دلهاست و سالاد شیرازی و لیموی تازه باغ پدر شو هر خواهرم از شیراز هم توی سالاد فشار دادم .پسرم بعد ناهار چند بار گفت دستت درد نکنه . ( کمبود محبت دارم برام جالبه )

از دخترم کمک نخواستم برای پخت و کشیدن غذا و جمع کردنش . مدام تو اتاقشه و صدا زدنش انرزی بیشتری میبره - بعد ناهار ظرفها رو چیدم تو ماشین بشوره و یک سری هم با دست شستم . عصری پسر و باباش رفتن مراسم سالگرد پدر شوهرم . بعد اونها هم من و دختر و پسر دومی رفتیم خونه مامانم که اونم ببریم مراسم . یکی خواهر زاده هام هم از شهر دیگه اومده بود اونم بردیم .

ما یک کمی نشستیم و برگشتیم خونه مراسم شلوغ بود و حوصله نداشتیم . بعدشم رفتیم خونه مامانم و اونجا هم چای مامان رو خوردشم بابا تاس کباب می چخت و مادرم ناراحت بود از اینکه بابا مدام تو اشپزخونه هست و راحت نیست . حالا قصه داره که اینقدر حرص خوردم که فردا جمعیت سه چهار هزار نفری این بابای بچه ها می خواد شام بده یاد نداری ها و صرفه جوییهام افتاده بودم که شش تا اتوبوس باید عوض میکردم تا برسم دانشگاه و زمانی که گفتم برام تاکسی بگیر دیگه از این رفت و امدها خسته شدم گفت فرقش نیم ساعته و درک نکرد چی میگم . من و دختر زودتر اومدیم من غذای پیشی ها رو باید میدادم و اشغالها رو باید بیرون میزاشتم زود اومدم پسر دومی خواهرم و شوهرش رسوندنش - تا اونجا بودم دو تا خواهرهام هم اومدن -

پسر و باباش دیر وقت برگشتن - من خشم خودم رو کنترل کردم که یک وقت اوقاتت تلخی نشه و این دوسه هفته که پسر جان اینجاست ناراحت نشه

این مرد و زن پدر شوهر و مادرشوهرم یک مشت بچه نا هنجار پس انداختن به جون ادمهای دیگه هر دوتاشون رو خدا لعنت کنه . میدونم نفرین خوب نیست سالها با خودم در گیر بودم که کینه به دلم راه ندم ببخشم نفرین نکنم و از خودم ناراحت باشم چرا از کسی متنفرم - الان به خودم حق میدم ناراحت باشم و خوبیشون رو نخوام . امیدوارم هر روزشون بدتر از دیروز باشه و اونهایی که زنده ن و برای اونی هم که مرده ارزوی خوب نمیکنم - هر کی دشمن منه به خاک سیاه بشینه الهی . همین الانشم روزگار سیاهشون رو میبینم و ناراحت نیستم .

می خواستن تو جوونیشون خوب باشن و اذیتم نکنن و طرف پسر کثافتشون رو نگیرن و اینقدر اذیتم نکنن .

حالم از قیافه هاشون و ژن های مزخرفشون بهم می خوره همه شون کله نخودین - یکی از یکی مسخره تر و اشغال تر . پی پی گربه م شرف داره بهشون .

هنوز در گیر ناراحتی مثانه هستم و دکتر نرفتم از دکتر رفتن هراس دارم و متنفرم - صبح ها تو ظهر بدتره بعدش کمی بهتر میشه .

در مورد داروهام که سرترالین رو دکتر گفت نصف در روز ادامه بده تا بیماریت بر نگرده اما من همون رو هم ترک کردم . الان گاهی کلافه میشم اما از اینکه با زاناکس خودم رو خواب کنم و بیخیال حالم بهم می خوره سرترالین هم برای من که متخصص ازار خودم هستم یک چیز حیاتیه اما اونم نمی خوام می خوام تو بیداری زندگی کمک و زندگی رو تو هوشیاری کامل در اغوش بگیرم هر چی که باشه خوب یا بد .

یک کمی نگران جودی هستم پت جناب کاپریکورن ( به قول لیلیت ) امیدوارم این بی خبری به معنی سلامتی جودی نازتین باشه -

برچسب: سورپرایز,سورپرایز تولد,سورپرایزگجت,سورپرایز تولد دوست پسر,سورپرایز عاشقانه,سورپرایز به انگلیسی,سورپرایز های عاشقانه,سورپرایز تولد دوست دختر,سورپرایز عروسی,سورپرایز های تولد, نویسنده: حسین اکبری تاريخ: دوشنبه 19 مهر 1395 ساعت: 0:54

صفحه بندی