پسر سورپرایزکرده بود و نگفته بود میاد و خیلی این دیدن غیر منتظره ش چسبید . گفته بودم بابای بچه ها تهران هست با پسر هماهنگ کرده بودن بره بیارتش و کاراش هم تو وزارت علوم انجام بدن و بر طبق خواسته خودش به من چیزی نگن .
سری قبل بعد سه سال اومده بود . اخرین باری که اینجا بود زمستون گذشته بوده و خلاصه خیلی خیلی خوشحال شدم -
سوغاتی های همه رو داد برای منم چیزای خوشگل خوشگل لورده بود و شام هم تو راه خورده بودند چای گذاشتم با گز خورد - این دیدار غیر منتظره چسبید همون شب بغض کرده بودم که قراره این دو سه هفته زود بگذره و دوباره بره نصف دنیا دورتر - شایدم از اینکه میدیدم کسی برام اینقدر ارزش قایله که پا شده اومده و سورپرایزم کرده هیجان زده بودم . بشدت کمبود محبت دارم کسی یک دست نوازش به سرم بکشه احساساتی میشم
دیر وقت خونه گربه ها رو شستم اساسی - از جایی که خرمالو جونم قد بلنده و دستگیره ها رو باز میکنه در رو از داخل قفل کردم و گیر افتادن اونجا همان . دیگه پسر دومی رو صدا زدم کلید رو از کنار تهویه بهش دادم در رو از بیرون باز کرد و خیر گذشت .
بعد یک سری مراسم دست و پا اب کشیدن داشتم تو حیاط بعدش هم دراز کشیدم سریال هام رو ببینم از جایی که پسر اومد و ندیده بودم دیگه خوابم برد و بیدار شدم دیدم تمام شده .
دیروز صبح هم سنگگ تازه و پنیر لیقوان و گردو سبزی برای صبحانه دادم پسر که دوست داره این پسر بر عکس اون یکی پسر خوش خوراک هست و ادم تشویق میشه اشپزی کنه . یرای ناهار خواستم قورمه سبزی درست کنم پسر دومی اجازه نداد و به پیشنهاد من که برای اون چیز دیگه ای میپزم هم نه گفت
گفت یکبار که من خونه نیستم درست کن و برای برادرش ایثار نکرد ( اونی که تو خونه از خواسته اش میگذره گویا فقط منم ) گویا بوی قورمه سبزی رو هم دوست ند اره - قیمه درست کردم که محبوب دلهاست و سالاد شیرازی و لیموی تازه باغ پدر شو هر خواهرم از شیراز هم توی سالاد فشار دادم .پسرم بعد ناهار چند بار گفت دستت درد نکنه . ( کمبود محبت دارم برام جالبه )
از دخترم کمک نخواستم برای پخت و کشیدن غذا و جمع کردنش . مدام تو اتاقشه و صدا زدنش انرزی بیشتری میبره - بعد ناهار ظرفها رو چیدم تو ماشین بشوره و یک سری هم با دست شستم . عصری پسر و باباش رفتن مراسم سالگرد پدر شوهرم . بعد اونها هم من و دختر و پسر دومی رفتیم خونه مامانم که اونم ببریم مراسم . یکی خواهر زاده هام هم از شهر دیگه اومده بود اونم بردیم .
ما یک کمی نشستیم و برگشتیم خونه مراسم شلوغ بود و حوصله نداشتیم . بعدشم رفتیم خونه مامانم و اونجا هم چای مامان رو خوردشم بابا تاس کباب می چخت و مادرم ناراحت بود از اینکه بابا مدام تو اشپزخونه هست و راحت نیست . حالا قصه داره که اینقدر حرص خوردم که فردا جمعیت سه چهار هزار نفری این بابای بچه ها می خواد شام بده یاد نداری ها و صرفه جوییهام افتاده بودم که شش تا اتوبوس باید عوض میکردم تا برسم دانشگاه و زمانی که گفتم برام تاکسی بگیر دیگه از این رفت و امدها خسته شدم گفت فرقش نیم ساعته و درک نکرد چی میگم . من و دختر زودتر اومدیم من غذای پیشی ها رو باید میدادم و اشغالها رو باید بیرون میزاشتم زود اومدم پسر دومی خواهرم و شوهرش رسوندنش - تا اونجا بودم دو تا خواهرهام هم اومدن -
پسر و باباش دیر وقت برگشتن - من خشم خودم رو کنترل کردم که یک وقت اوقاتت تلخی نشه و این دوسه هفته که پسر جان اینجاست ناراحت نشه
این مرد و زن پدر شوهر و مادرشوهرم یک مشت بچه نا هنجار پس انداختن به جون ادمهای دیگه هر دوتاشون رو خدا لعنت کنه . میدونم نفرین خوب نیست سالها با خودم در گیر بودم که کینه به دلم راه ندم ببخشم نفرین نکنم و از خودم ناراحت باشم چرا از کسی متنفرم - الان به خودم حق میدم ناراحت باشم و خوبیشون رو نخوام . امیدوارم هر روزشون بدتر از دیروز باشه و اونهایی که زنده ن و برای اونی هم که مرده ارزوی خوب نمیکنم - هر کی دشمن منه به خاک سیاه بشینه الهی . همین الانشم روزگار سیاهشون رو میبینم و ناراحت نیستم .
می خواستن تو جوونیشون خوب باشن و اذیتم نکنن و طرف پسر کثافتشون رو نگیرن و اینقدر اذیتم نکنن .
حالم از قیافه هاشون و ژن های مزخرفشون بهم می خوره همه شون کله نخودین - یکی از یکی مسخره تر و اشغال تر . پی پی گربه م شرف داره بهشون .
هنوز در گیر ناراحتی مثانه هستم و دکتر نرفتم از دکتر رفتن هراس دارم و متنفرم - صبح ها تو ظهر بدتره بعدش کمی بهتر میشه .
در مورد داروهام که سرترالین رو دکتر گفت نصف در روز ادامه بده تا بیماریت بر نگرده اما من همون رو هم ترک کردم . الان گاهی کلافه میشم اما از اینکه با زاناکس خودم رو خواب کنم و بیخیال حالم بهم می خوره سرترالین هم برای من که متخصص ازار خودم هستم یک چیز حیاتیه اما اونم نمی خوام می خوام تو بیداری زندگی کمک و زندگی رو تو هوشیاری کامل در اغوش بگیرم هر چی که باشه خوب یا بد .
یک کمی نگران جودی هستم پت جناب کاپریکورن ( به قول لیلیت ) امیدوارم این بی خبری به معنی سلامتی جودی نازتین باشه -
برچسب: سورپرایز,سورپرایز تولد,سورپرایزگجت,سورپرایز تولد دوست پسر,سورپرایز عاشقانه,سورپرایز به انگلیسی,سورپرایز های عاشقانه,سورپرایز تولد دوست دختر,سورپرایز عروسی,سورپرایز های تولد,
نویسنده: حسین اکبری