خرید بک لینک
امروز هم بسیار خوب گذشت . زندگی کردیم و هنوز هم زنده ایم -

امروز چهار بار به این پیشی های عزیز دل غذا دادم . به تازگی عادتشون دادم که اخر شب برم بهشون غذا بدم و ظرف ابشون رو بشورم و پر کنم - بعدشم تهویه شون رو خاموش کنم که ساکت بشه اونجا و چراغهاشونم خاموش کنم که راحت بخوابند . البته قبلش حتما خونه شون رو میشورم وبراشون خاک تمیز میذارم -

پسری الان از خونه مامانم برگشته و سرش هم درد میکنه گشنه ش هم بود یدونه تخم مرغ سرخ کردم داره می خوره -

مشخصه کلافه هست الانم داشت میگفت این روزها افسرده ام و شاد نیستم .

سر شب داشتم به این فکر میکردم از وقتی یادم میاد من خودم رو ازار دادم . حتی بچه داشتن شده وسیله ای برای ازار خودم . همیشه یک چیزی در موردشون پیدا میکردم که خودم رو سرزنش کنم که چرا اینطورن و چرا اینکارو کردم و غیره -

برای اولین باره به این فکر میکنم اگر من جای اونها بودم احساس خوشبختی میکردم یا نه -

حتی همین الانشم برای یک سری کارایی که در حقشون کردم و نکردم دچار ناراحتی و عذاب وجدان هستم که چر ااینطورم و چرا اونطور بودم . همین الان باز یادم افتاد قلبم می خواد از شدت عذاب وجدان بترکه - خیلی دلم می خواد گریه کنم اما نمیتونم .

پسر دومی که کلن خیلی هم مامانی هست و همیشه عزیزترین بچه ی من بوده همیشه در من حسی بوجود اورده که یا خودش سرزنشم کنه یا خودم خودم رو سرزنش کنم .

از اونجا که ادم منزوی هستم و روز بروز هم منزوی تر میشم و تنهایی رو دوست دارم گاهی فکر میکنم کاش زودتر مستقل بشن و برن دنبال زندگیشون و خوشبخت بشن .

گاهی فکر میکنم اگر بچه نداشتم این ناراحتی ها و عذاب وجدان هایی که خودم بخودم میدم نداشتم . اگر به عقب بر میگشتم شاید ازدواج هم نمیکردم چه برسه به اینکه بچه هایی تولید کنم .

نمیدونم چطوری تعریف کنم . یک حس سنگین هست که الان هر کی داره بچه دار میشه یا میخواد بچه دار بشه فکر میکنم که با دست خودش داره چه درد بزرگی برای خودش درست میکنه

شاید قدیمی ها راست میگفتند که بچه که نداری یک درد داری و بچه که داری صد تا درد .

البته این به این معنی نیست که بچه های من خوب نیستن اتفاقن خیلی همسر براه و خوبند ادمی به شرایط و روحیات من بچه بدردش نمیخوره چون تا جایی که تونستم خودم رو ازار دادم حالا کار خاصی هم براشو ن نکردم اما مجبور شدم بخاطر اونا تو شرایطی که دوست نداشتم زندگی کنم و دووم بیارم -

اینطور بگم که هر چی می خوام از شادی هام بنویسم میبینم اینقدر این سینه پر از درد و حسرت و تنهاییه و خشم های فروخورده هست که وقتی میام می نویسم همش میشه شکل ناله - بگذریم

این ناله کردن ها هم دردی دوا نمیکنه و بدتر گفتنش یک سری خاطرات و حرفها و اتفاقات رو تو ذهن ادم تازه میکنه . من هم ادمی هستم که نمیتونم تریب خوشبختی بردارم و نمایش خوشبختی بدم . خودم فکر میکنم برعکسشم پسر دومی که بهم میگه مظلوم نمایی میکنی .

نمیدونم فقط همینقدر میدونم خلقم از صفر تا صد در نوسان هست و خودم نمیدونم یکسعت بعد تو چه مودی هستم و چکار میکنم .

همه جا بدنبال پر کردن تنهایی هام بودم از مراوده با ادمهای نت تا تماشای سریال ها و ئنبال کردن خوشبختی های قهرمان فیلم ها و خوندن کتاب و غیره .

همیشه نظرم این بوده کسی که بچه نداره حتمن بچه دار نشده یا ازدواج نکرده الان می فهمم یشه ازدواج کرد اما بچه دار نشد . وقتی بچه داریم دیگه نمی تونیم خودمون باشیم . دیگه خودمون وجود نداریم همه من مسخ شده تو بچه ها . و الان که بزرگ شدن و برای خودشو نکسی شدن میبینم هیچی ندارم . من دیگه وجود نداره .

هر چقدر به مود مزخرف امشبم دامن بزنم و ازش بگم بهتر نمیشم . پس بیخیال !

خیلی دل ممیخواد وجدانم درد نگیره و فکر کنم که همه کاری که می تونستم براشون انجام دادم اما باز نمیشه . بخاطر همین میگم ادمی با روحیات و شرایط من بهتر بود اصلن بچه دار نمیشد . همیشه ترسیدم از اینکه این مدلی حرف بزنم چون از فرهنگ جامعه م یاد گرفتم که ناشکری میشه و الان این به ذهنم رسید که مثلا خدا تلافی میکنه من اینطور حرف زدم .

چرا این جامعه و فرهنگ ما رو اینطور بار اورده که تا یک کم از دلمو ن میگیم که شاید حس گذرایی باشه اما تو اون مقطع ما رو اذیت میکنه میگن ناشکریه .

مگه نمیگن خدا ما رو از مادرمون بیشتر دوست داره پس با دو کلمه درد و دل من برداشتش این نیست که من به داشته هام توجه نمی کنم و بخواد ناشکری یعنی عدم قدر شناسی بدونه -

+ حس مزخرف الانم رو دوست ندارم

+ شبا یک حس ی دارم که نمی خوام بخوابم گویا از خوابیدن می ترسم . کلن این ترس هاست که منو به این روز انداخته .

برچسب: ناله به انگلیسی,ناله بدل شد گره,ناله,ناله را هرچند میخواهم,ناله نوزاد در خواب,ناله اگر که برکشم,ناله در خواب,ناله كردن در خواب, نویسنده: حسین اکبری تاريخ: چهارشنبه 14 مهر 1395 ساعت: 17:39

صفحه بندی