نشستم چند تا سریال پشت سر هم دیدم - بابای بچه ها خونه نبود و بچه ها هم غروب رفتند خونه یکی از خواهرهام که امروز سالگرد ازدواجش هست - در کل هم همه میدونن که من دید خوبی به ازدواج ندارم و همین خواهرم که امروز سالگرد ازدواجش هست روی تلگرام پیام داده بود : " عصری بیا خونه مون سالگرد لنگ و پاچه هست ". اصطلاحی که خودم بکار میبرم - بهر حال که حوصله م نشد و نرفتم .
میگم که این روزها منزوی شدم و دلم نمی خواد بیرون برم یا توی جمع باشم .
بابای بچه ها اومده - هر چی که پرسید جواب ندارم - دید اومدم پشت کامپیوتر - پرسید اگه تی وی نمی بینی بزنم یک کانال دیگه یا خاموش کنم . (این بابای بچه ها کلن تظاهر میکنه به مومن بودن و یعنی مثلن ماهواره نمی بینه) . که جواب ندادم این جواب ندادن رو از خودش یاد گرفتم که معمولن حرفی بزنیم جواب نمیده و کلن درگیری های خودش رو داره بگذریم از سالهایی که عذابم داده الان مطلقن هیچ قدرتی تو خونه نداره و قبلن هم ترس ازش داشتم و اشتباه خودم بود که بهش میدون میدادم تا خونه رو به جهنم تبدیل کنه .
بخاطر همین از خودش و کل خونوادش بیزارم . و حال میکنم دچار مشکلات میشن عمریست زندگی و احساسات من محل تاخت و تازشون بوده الان دیگه همه شون رو حذف کردم گویی وجود ندارن و اصلن و ابدن هم عذاب وجدان نگرفتم .
دیدن این سریالها هم منو سرگرم میکنه هم اثار روحی منفی برام داره . حالا از چه جهت - بماند -
یک حسی دارم از عمر بر بد رفته و جوونی که با تنهایی و انتخاب ادمهای اشتباه گذشت - می دونم وقتی که این حس به سراغم میاد باید خودم رو مشغول کنم و کارهایی انجام بدم که شادم کنه ام ااینکه چقدر عمل میکنم مساله دیگریست .
الان که از گذشته ها خیلی بهتر شده قبلن یا مشغول غصه خوردن بودم و اینکه خودم رو خیلی اذیت کردم به خودم بها ندادم و خوشحال زندگی نکردم -
البته فرهنگی که من توش بزرگ شدم ادمها رو به غمگین بودن تشویق میکنه - جملاتی مثل خدا گفته من خوشی نیافریدم بنده هام دنبالش میگردن و جملاتی از این دست ادم رو ناامید میکنه از اینکه شاد باشه - البته این گفته که صحت و سقم اون رو اطلاع ندارم و اگر هم درست باشه لابد تفسیری داره که صاحبان فن باید توضیح بدن و گرنه مضمون ظاهریش که اینطور نشون میده که طبیعی هست که ادم ناراحت زندگی کنه .
امروز که ناهار درست نکردم و عصری موقعی که من داشتم خونه پیشیا رو میشستم دختر رفته بود از بیرون لوبیا پلو و ته چین گرفته بود که منم ازش خوردم .
کار زیادی انجام ندادم تو سرم هم اینقدر همهمه هست که نمیدونم چطوری مدیریتش کنم در کل دپرس هستم امیدوارم که خوب بشم و افکار منفی و ناراحت کننده رو کنار بزارم و انگیزه پیدا کنم برای انجام دادن امور روزانه .
دوستون دارم و به خدای بزرگ می سپارمتون . شاد باشید
+ عنوان مصرعی از حضرت حافظ هست که در مورد عشق اساطیری خودم انتخاب کردم و بهش تقدیم می کنم
برچسب: چشم و ابروی تو زیبا قد و بالای تو خوش,
نویسنده: حسین اکبری