از صبح که بیدار شدم گیج بودم باید برم ازمایش چون احساس میکنم هیچی تو خونم به اندازه نیست از بس که از ازمایش خون متنفرم نمیرم و به تعویق می اندازم نه اینک از ازمایش بترسم اتفاقن تو این موارد شجاع هستم از الودگیش میترسم - بخاطر همین ازمایش هم که میدم میگم از اون رگی که معمولن خون میگیرن نگیرن از روی پشت دستم خون بگیرن که میگن دردش بیشتره - منم میگم طوری نیس به دلایلی نمی خوام از شاهرگ ارنج خون بگیرید .
چاییمو برداشتم رفتم تو حیاط اخه کارای بابای بچه ها هم روی اعصابم بود نه اینکه فکر کنید دیو دو سر هست من روی کارهاش حساسم و از بس نق می زنم بهش دیگه خودم خسته میشم البته اون هم اصلن گوش نمیده .
ته حیاط نشستم و خنک بود و حس و حالم بهتر شد .
این چند وقته که حس و حال انجام دادن هیچ کاری رو ندارم بخاطر اینه که پراکنده کار میکنم من عادت به سمبل و سرسری کار کردن ندارم اگر کاری انجام میدم باید درست و حسابی و دقیق باشه .
جارو رو برداشتم یک قسمت از خونه که معمولن خودم اونجا سکنی دارم تمیز کردم و مبلمانش رو بابای بچه ها کمک کرد تا بکشیم اونور تر و زیرش رو جارو کنم و اونم بدتر از من یک کیلو نمیتونه بلند کنه . بعدشم ظرفها رو چیدم تو ظرفشویی و روشنش کردم .
چند وقتی هست پراکنده مطالعه می کنم از امروز می خوام هفتگی یک موضوع برای خودم تعیین کنم و حول و حوش همون موضوع از هر منبعی که در دسترسم هست مطالعه کنم . اینطوری پراکنده خوندن انگیزه ام رو از مطالعه کم کرده در راستای همون خصلت خودم که نمی تونم کاری رو سرسری انجام بدم .
یعنی من ادم همه یا هیچم یا همه چیز باید پرفکت انجام بشه یا نشه .
مثلا اگر بخوام اشپزی کنم اولش باید اجاق رو بسابم دور وبز اجاق رو بسابم مواد لازم رو بطور کامل با اندازه های استاندارد کنارم بزارم و مو به مو دستور پخت رو رعایت کنم و بپزم و بعد تا غذا اماده میشه تمام ریخت و پاش های انجام شده رو مرتب کنم و بعد غذا هم دوباره ظرفهاش رو بشورم جابجا کنم و باز هر جا که استفاده کردم بسابم و از اولشم تمیز تر کنم .
اخ اخ تا چنذ ماه پیش یک مرضی گرفته بودم که هر چی می خریدم باید سری می خریدم یا اصلن نمی خریدم ته کارتم رو در اورده بودم و به قول پسرم کاسه گدایی دستم گرفته بودم بس که هزینه بر بود . بعد اونم استفاده نمی کردم که انبار میکردم و هنوزم انبااشته ای از خرید هام که از بس زیاد بوده هر جا سر میزنم میریزه بیرون -
بعد خدا رو شکر از سرم افتاد .
پارسال این موقع مرض خرید طلا به جونم افتاده بود و ازونجا که باید سری بخرم بیچاره شدم تا هزینه هاش رو رسوندم و ازونجا که تعریف نباشه ادم معتبری تو بازار هستم و تو معامله بسیار خوشنام . بی گداربه اب نزدم و به هر صورتی بود از جیب همسر یا مدلهای دیگه تموم شد و از سرم افتاد .
و الان امسال بقدری از اون حال و هوا دور شدم که هر چی می خوام سعی کنم برم برای تولد دختر یک چیزی بخرم حوصله م نمیشه یعنی از مود اون طلا خریدن کامل درومدم البته همیشه اینطور بودم اون چند ماهه که خونه مون در دست مرمت بود و خونه والدینم بسر میبردم از بیکاری اینطور شده بودم .
عادت بدی دارم کلن صبحونه خور نیستم اصلن غذا خور نیستم و قتی جدول رژیم غذایی دوستان رو می بینم . می فهمم که از اون جدول هم کمتر می خورم .
اینطور بگم تا شب دو تا چایی و گاهی یک میوه برام کافیه . استرس هم که دارم با اینکه معده م خالی باشه نمیتونم بخورم فکر میکنم با معده خالی راحت تر میشه با استرس کنار اومد و قراره بدنم اون رو هضم نکنه -
+ عنوان مصرعی از حضرت حافظ شیرازی می باشد 
دوستون دارم - 
برچسب: عاشقی شیوه رندان بلاکش باشد,عاشقی شیوه رندان بلاکش باشد یعنی چی؟,عاشقی شیوه ی رندان بلاکش باشد,شعر عاشقی شیوه رندان بلاکش باشد,معنی عاشقی شیوه رندان بلاکش باشد,
نویسنده: حسین اکبری