صبح رفتم کلینیک دندانپزشک حساب کردم یخورده تهش موند که چند روز دیگه بدم
بعدش رفتم برای گربه ها غذا خربدم و دو وعده ای بهشون دادم به جبران دیروز که سهم شبشششون رو نداشتم که بدم .
بعدشم رفتم خونه والدین . مامان و بابا بودن و یکی خواهرام با بچه شیرین زبونش بود و دو تا برادرهام . چای مامان رو خوردم و بابا هم میوه اورد خوردم و مامان بهم گفت بیشتر بهمون سر بزن - دختر می خواست بره شنا ماشین رو زود اوردم و قبل اینکه سریال ساعت دو شروع بشه لوبیا پلوی خوشمزه ای پزوندم و دم کردم تا یکساعت سرریال که تموم شد اونم خاموش کردم .
بعدشم رفتم پیش گربه ها ناخناشون رو کوتاه کردم و بغلشون کردم و ناز و بوس و کلی حظ بردم بعدش با سرتاپای پر مو اومدم بالا یعنی این پشمک ما خودشو لوس میکنه موهاش می ریزه . حالا به خودم باشه برام مهم نیست خونواده دوست ندارم من موی گربه بیارم خونه -
اینقدر گاز گازی کردن زدن منو و به خودم مالیدمشون که بوشون رو گرفتم و عاشق این بوشون هستم دلم نمیاد لباسم عوض کنم بوشون میره اینطوری احساس میکنم هنوز تو بغلم هستن .
دختر اومد و پسر هم که رفته بود جلسه دفاع شوهر خواهرم هم قبلن امده بود و ناهار خوردن دختر ماست و سبزیجات درست کرد و منم بکن نکن نکردم و راحت بودم تا کارش رو بکنه اخه معمولن همه کارهام رو خودم انجام میدم چون کار کسی رو قبول ندارم . می خوام این عادت رو کنار بگذارم و وظایف بیشتری به دخترم بدم منم از قبل خورده بودم - باز هم کمی خوردم بقیه هم گذاشتم یخچال برای بعدن .
باغچه هم یخورده بهش رسیذم با اینکه هوا خنک تر شده اما بازم ظهرا گرمه و زود اومدم تو - دوباره باغچه شروع کرده به رشد - بخاطر داغی هوا دیگه درختا رشد نمی کردند
انارامون که باز گل داده فکر کردم گلا نازا هستن و میوه تشکیل نمیشه و می ریزه - دیدم یکی از گل انارها میوه کرده قد فندق شده - دورلبمو هم کرت بندی کردم که حسابی اب دورش بمونه و بعدن هم می خوام برم براشون کووود بخرم چون احساس میکنم خاک باغچه فقیره با اینکه پارسال 6 تا کیسه و امسال هم یک کیسه کود دادم اما باز خاکش مواذ غذایی نداره چون انارها ریزن و گلابی ها هم ریز موندن -
پسرم تو تلگرام با خوهرزادم حرف زده از خود بیخود شده داره اماده میشه بره خونه مامانم . منم امروز شنبه خوشحالم چون تعطیلی رو دوست ندارم و امروزم سریال های مورد علاقه م رو نشون میده -
به مامان بابا هم سرزدم و حس خوبی دارم - با اینکه کار قابل توجهی نکردم همینکه از احساس مستاصلی بیرون اومدماحساس خوبی دارم -
دیشب تا نصف شب انقدر کلافه بودم که حوصله هیچ چیز رو نداشتم نصف ارامبخش خوردم و خوابیدم
برچسب: من توانا هستم,
نویسنده: حسین اکبری