خرید بک لینک
امروز که بیدار شدم رفتم خونه ی پیشی ها - غذاشون رو دادم . دو تا پیشی دختر دارم که از بقیه جدا هستن . یکشیون تو دانشگاه بوده و یکی از دانشجو ها بهش غذا می داده بعد این دخترمون خیلی اجتماعیه - خدمات می خواستن ببرنش یک جایی دور رهاش کنن که این دوستمون از من خواست که تا موقعی که بتونه پیش خودش ببره من نگهش دارم منم قبول کردم و دیگه دختر من شد و خیلی هم دوسش دارم .

یکیشون هم موقعی که کوچولو بود خونه یکی از اقوام ما بدنیا اومده - خیلی بهش نمی تونستن برسن من اوردمش خونه و دختر خودم شد .

داشتم می گفتم که این دو تا دختر ناز که یکیشون نوشین هست و البته تو دانشگاه اسمش پیتر بوده و یکیشون هم پانیذ که اون هم اسم قبلیش ابر سیاه بوده تو یک اتاق جدا از بقیه زندگی میکنن . چون هم کوچیکن و هم با بقیه صمیمی نیستن و هم غذاشون با بقیه فرق می کنه - خلاصه خونه این دو تا ته تغاریمون رو شستم و برق انداختم .

برای ناهار قیمه درست کردم بس که خوشمزه بود خودم مونده بودم . و از جایی که مدتها درست نکرده بودم چسبید . روز عید غدیر خونه مامانم مهمون بودیم همه خواهرها - بابام قیمه پخته بود و اینقدر خوشمزه بود که ایده رو تو ذهنم نگه داشتم که درست کنم همیشه تو ذهنم این بود قیمه خوشمزه نیست . البته غذاهای دیگه ای هم بود اما قیمه بابا محشر بود .

دو بار هم ظرفشویی رو پر کردم و ظرفها رو شستم- یکسری هم با دست شستم . اصلن من خودم تنها قد یک خونواده ظرف کثیف میکنم . عصری بازم به گربه ها غذا دادم . عصری هم به یاد گذشته ا افتاده بودم و از حرص داشتم خفه می شدم که خودم رو مشغول کردم و بهتر شدم .

یک افت تو دهنم دارم شنیده بودم رب انار خوبه براش . رب رو روش گذاشتم از دردش نفسم رو تا یک دقیقه حبس کرده بودم . بهتر هم نشد . من همیشه تو دهنم افت دارم بخاطر استرسم و دیگه عادت کردم . این افته جای بدی زده و خیلی درد داره و کلافه م می کنه .

چند روزیه از پسر اولم خبر ندارم امروز داشتم فکر می کردم زنگ بزنم صحبت کنیم که دیگه از فکرش درومدم . تو تلگرام هم نیست .

قبلن از دست باباش که ناراحت بودم به اون می گفتم الان دیگه ناراحتش نمی کنه بچه می مونه طرف من رو بگیره یا باباش . ازون گذشته راهش دوره و مشکلات و استرس های خودش رو داره و این حرفها هم باری به روی دوشش میشه .

احساس خفگی و کلافگی میکردم پنجره ها رو باز کردم هوا جریان پیدا کنه و احساس بهتری کردم . کاش سر شب یک سر می رفتم خونه مامانم . پسرم می خواست بره دیگه من نرفتم اونم منصرف شد حالا ان شالله روزهای دیگه . چون الان دیگه یخورده دیره . خیلی خوشحالم که شنبه در راهه . از تعطیلات و شبها متنفرم .

من دیگه برم بچسبم به تلویزیون و فیلم تماشا کنم .

برچسب: نویسنده: حسین اکبری تاريخ: شنبه 3 مهر 1395 ساعت: 1:57

صفحه بندی