صبح پا شدم و اول رفتم سر واجب ترین کارم . کوشت خریده بودیم دیشب و خوابم میو مد و گذاشتم یخچال . همش فکرم این بود که از تازگی میوفته . صبح همه رو تمیز کزدم و خورد کردم و بسته بندی کردم گذاشتم فریزر .
بعدشم غذای پیشی ها رو دادم و یهو ویرم گرفت تا پایینم زیر زمین رو هم بشورم . خرمالو رو اوردم تو حیاط بگرده و هوا بخوره استقبال نکرد بردمش پایین دوباره .
زیر زمین رو شستم و برق انداختم خاک برای طفلا نذاشته بودم الان مجبور بودم با کاردک پی پی می کندم و میشستم .
کارم که پایین تموم شد دیگه با یکی از دوستهام تو تلگرام حرف زدیم بعدش تو اپشن های فکرم برای ناهار کتلت مرغ انتخاب شد و پزوندم . کنارشم گوچه قاچ کردم و خوردیم .
قبل اشپزی با بابای بچه ها حرفم شد و از جایی که بی منطق هست چنان اعصابم خورد شد و بهم ریختم رفتم کمی کنار پیشی ها تا اعصابم راحت بشه می خواستم همون ظهر برم خونه مامان یا خواهرم و جود نکبت این مردک رو تحمل نکنم اما بچه ها ناهار نداشتند و دیگه موندم و پختم - با اشپزی که سرم گرم شد کمی از اون حالت خشم بیرون اومدم صبح رفته خونه ننه ش ام ظهر نمونده . لعنت به ننه و باباش با این بچه پس انداختن و تربیتشون .
دلم می خواد هر چی از دهنم در میاد بهشون بگم کثافتا .
این مردک روزی که نطفه ی کثیفش رو بابا و ننه ش بستند قسمت من بود که زندگیم رو خراب کنه .
نگید نگم که میگم اینقدر که نگفتم چی شد . قیافه ش شکل نخود ه به معنی واقعی . خودش فکر میکنه خیلی کسیه برای من که هیچی نیست .
بازم امیدوارم اگر چند سالی هم هست از من زودتر بمیره تا بدون اون زندگی کنم در اصل رفتارهای ازار دهنده مداومش اینقدر روح و روانم رو فرسوده که می خوام تو این دنیا نباشه تا راحت نفس بکشم .
یک ادم نرمال اینقدر نمیتونه اذیت کنه و نمی تونستم بفهمم چرا اینطوره بعد ها که درس خوندم و ادمها رو شناختم و انواع و اقسام بیماری ها و اختلالات شخصیتی فهمیدم اختلال شخصیتی داره از اون نوع که خوب نمیشن چون خودشون بیماری خودشون رو قبول ندارن و اصلا دو سه باری که گفتم برو دکتر فریاد زده دیوونه تویی .
خلاصه روز خوبم رو این مردک خراب کرد الانم جلو چشممه باید تحملش کنم .
از جایی که خودشو از چشمم نافرم انداخته و ازش متنفرم همه کاراش روی اعصابمه .
چنان پر نخوت رو زمین راه میره که گویی ازون بالاتر تو این دنیا کسی نیست . حالم ازش بهم می خوره خداییش بارها مثل الان دچار استیصال شدم و گویا هیچی علاج این دور باطل و مزخرف زندگی با این مردک نیست .
خدا خودش رحم کنه به من . یک جوری از دست این مردک خلاص بشم . اتیش تو گور ننه باباش بباره با بچه پس انداختن و تربیتشون که باباش تا وقتی زنده بود کیف میکرد همچین اشغالی تربیت کرده که دقیقن مثل خودشه .
همچین تو اطلاعیه ش نوشته پدری دلسوز و مهربان که ادم اوقش میگیره . هیچ کس بیشتر من اینو نمیشناخت حالا هم که این مزخرف رو اینطوری بار اورده . سالگردش چند روز دیگه هست خود این مردک هم نمیدونه یک روز میمیره و این همه نخوت همه زیر خاک میره .
مریضن اینا و هر چقدرکسی رو اذیت کنن از عقده هاشون کم نمیشه این مردک فکر میکنه همه دنیا دارن بر علیه اون توطیه میکنن پارانویید هست زندگی با این افراد مشکله و بیخود نیست که این همه بیماری اعصاب بجونم افتاده . تا چشم باز کردم ببینم دنیا دست کیه دادنم به این اشغال و همه نوجوانی و جوانیم خراب شده و هنوزم ادامه داره این روند باطل و مزخرف ......
برچسب:
نویسنده: حسین اکبری