خرید بک لینک
با یک ذهن شلوغ و بهم ریخته بیدار شدم - فکر کردم بنویسم تا افکارم رو نظم بدهم -

من تو خونه حرف زدن رو برای خودم تابو می دونم - پسر استانه شنوایی حساسی دازه و ممکنه صدای من روی اعصابش بره یا اینکه کسی حوصله حرفهای من رو نداشته باشه تمرین کردم تو خونه حرف نزنم - اینطوری انرژی ذهنی و جسمی کمتری مصرف می کنم - حال بهتری پیدا می کنم - به تجربه یاد گرفتم کم حرفی نیکوست - گر چه سالیان دراز منتظر موندم تا افراد بخصوصی حرف بزنند و نزدند و نمی زنند و دیگه اهمتیشون رو از دست دادند - اینو گفتم تا تبصره بزنم گاهی وقتها هم حرف زدن نیکوست -

ما شنیدیم برای هیچ کاری تا زمانی که نفس میکشیم دیر نیست اما من فهمیدم برای شنیدن حرفهایی از شخصی که متظر شنیدن بودم و نخواست که به من بگه یا نفهمید باید بگه دیر شده - خودم تازه فهمیدم احساسم رو از دست دادم و حرفهای نگفتش حس بخصوصی در من ایجاد نمی کنه - خیلی برای اون دیر شده -

مدت کوتاهی هست که سنم رو پذیرفتم و سعی می کنم مطابق سنم رفتار کنم - اگر فیلمی می بینم با قهرمان های هم سن خودم همزات پنداری کنم نه با جوان های دم بخت فیلم و حواشی که حوالی این سن و سال رخ میدهد . اینطوری اززمان اکنونم بیشترین و مفید ترین استفاده رو می کنم - رویا پردازی ها و عدم تناسب سن با رفتارهام وقت زیادی از من گرفته - خوشحالم خودم شدم و خودم رو پذیرفتم با تمام خوبی بدی و افزون و کاستی هایی که دارم -

خیلی گذشت تا به اینجا رسیدم اما سرانجام رسیدم - این رو نشونه پختگی و بلوغ فکری می دونم -

هنوز ذهن اشفته ای دارم - بهترین کار اینه که که بزارم به حال خودش بمونه و شروع به انجام کارهام بکنم

حرفهایی که می نویسم لزومن صحیح یا اشتباه نیست - برداشت های من تا به اکنون هست با توجه به نوع زندگی و فراز و فرود هایی که داشتم - دلم نمی خواد فید بک به گذشته بزنم - گر چه در حین واگویه هام رد پاهایی از گذشته هست -

برچسب: نویسنده: حسین اکبری تاريخ: چهارشنبه 17 شهريور 1395 ساعت: 4:41

صفحه بندی