ظرفشویی رو باز کردم ظرفها به غایت تمیز بودن اما یک فنجون باعث شده بود همه شوینده استفاده نشه باز یه یه قرص گذاشتم توش و فضا رو باز کردمو گذاشتم بشوره .
دو تا حوله رنگی قاطی لباسهای مامانم بود که جدا کرده بودم رنگ نده الان گذاشتم بشوره .
یعنی تو خونه من یا ظرفشویی روشنه یا لباسشویی و وقتی خاموشه فکر میکنم کارام مونده و کسی نیست انجام بده .
دبشب با پسرم رفتیم خونه مامان - مامانم جدیدن یهو بیحال میشه و دکتر هم رفته مغز و اعصاب و چکاب لازم انجام شده و رقیق کننده های خون بهش دادن و گفتن سردی نخوره و از استرس دور بمونه .
سعی کردم به خودم مسلط باشم و قوی بمونم و هندل کنم تا روحیه م از دست نره .خدا به همه شفا بده مامان من هم حالش خوب بشه . البته اخراش بهتر شده بود حرف می زد - سه تا از خواهرهام رو اونجا دیدم - چایی نوشیدم اما کمکی نکردم و برگشتیم خونه .
دیروقت دخترم از تهران اومد برادرش از ایستگاه اوردش . گشنه ش بود ماکارونی از ظهر داشتیم خورده بود و خوابیده بود
با دخترم سازگاری نداریم و رفتن و اومدنش خیلی برام سخت نیست . بهش وابسته نیستم و منی که عادت دارم وابسته و دلبسته به هر چیزی و کی بشم کارم رو راحت می کنه .
من برم چای دم کنم بر می گردم ...دو سه روز بعد برگشتم
یادم نمیاد چکارهایی کردم روتین رو که انجام دادم امور خونه و اشپزی و غیره . دیروز پت شاپ رفتم دو تا رویال اوت دور یکی هم ایندور خریدم و یک تیوپ مالت . صد و پنجاه هزارتومان بستانکار بودم از این مقدار بیشتر شد یک چک پانصد تومان تاریخ ده شهریور داشتم اون رو دادم و حدود چهار صدو چهل بستانکار شدم فاکتورش هست که فراموش نکنم گرچه اون خانوم حسابا رو نگه می داره خوبه خودم هم حساب رو نگه دارم .
لباسهایی که مامانم داده بود شستم و بهش دادم امروز صبح هم رفتم ظرفاش رو که خونه من بود بهش دادم چای خوردم بابام هم برام هندوانه اورد خوردم خواهرم و پسرش هم اومدن من دیگه پاشدم اومدم خونه -
دیزوز که رفتم لباسها رو بدم کسی نبود که یهو دیدم بابام نون خریده داره میاد لباسها رو گذاشتم و اومدم . دیروقت به مامانم زنگ زدم ببینم حالش خوبه که خوب بود شکر خدا و خیالم راحت شد.
دیروز دچار تحولات روحی شدید شده بودم که حالا یادم نیست و خوبه که موقع تحول یاداشت کنم تا گذرا نباشه و روش فکر کنم . فردا قرار هست جایی برم کسی رو بیینم برای برای برادرم که می خواد زن بگیره - یک جورایی مجبور شدم از این مدل کارها خوشم نمیاد که مربوط به امور لنگ و پاچه ای هست دست خودم نیست .
حالا شاید یک روز حوصله داشتم و ماجراهای ازدواج خودم و پیامد های اون رو بنویسم تا متوجه بشید مشکل من از کجا ریشه داره . و چرا امروز من تبدیل به موجودی شبیه الانم شدم . به مرور می فهمید از نورم( هنجار) یک زن تو جامعه ایرانی کمی متفاوت هستم و اینکه این تفاوت من رو بهتر کرده یا بدتر خودم هم خبر ندارم .
به سنت ها و قوانین دست ساز بشر اهمیتی نمیدم البته تا جایی که به بقیه اسیب نرسونم .
خودم وب لاگ خونی رو دوست دارم و حتی خاطرات روزمره رو می خونم و دوست دارم بفهمم مردم چطور زندگی میکنن و تفکرشون چگونه هست . بخاطر این خودم هم می نویسم به دلیل اینکه نیاز به نوشتن دارم و بعد اینکه اگر کسی دوست داره بخونه و مدل زندگی من رو بدونه .